Tags

, , , , , , , ,

Navid and Saeed

Navid and Saeed

it has been two years – 01 August 2011 – that Navid wrote this for Saeed Jalalifar:

I was still dazed at the return of Sama Nourani to prison that I found out another one of the guys, Saeed Jalaifar went to prison also.

To start this article, I think it’s best to start with a piece of Saeed’s writing in his blog:

Saeed Jalalifar:

“Perhpas the biggest injustice against us was the assault on our dignity and the biggest injustice we committed against ourselves was to pass by a child fortune teller in the street who quietly kept saying: fortunes…fortunes…His black hair was covering his small face. He was sitting in a dark corner of the sidewalk. This destroyed me. I was looking at passerbys who were seeking their heroes on television screen not within.

Our today’s world takes from your epic stories and tomorrow you will find it in every store. No one will ever resist your rise. It will accept you and will disseminate it a thousand times in a foul manner, similar to a youngster wearing Che Guevara t-shirt who smirks at the poverty of an old man.”

This was Saeed’s writing. Now I wish to vent about those who are reading my writing.

Let’s go back to 2009 before the presidential election.

There was a time when only a few of the concerned kids in this ruin of a city who were completely active while the whole town was asleep or merely a spectator.

Time passed and there was an election and this election, right or wrong, caused our city to scream out loud.

All of a sudden the kid didn’t feel alone anymore. The whole city was shouting. The city was being arrested shoulder to shoulder next to the kids…the city was being interrogated now, along with everyone else.

But…sigh…sigh..sigh…

the exuberance did not last long.

Gradually the flames of protests went down…so low that it went out.

All of a sudden the kids found themselves in complete darkness in the paws of those who worship the night.

In order to understand this more, let’s go back to our school years. When the classrooms were bustling and The kids would be clapping and whistling and suddenly the whole classroom would go quiet and the last person making noise would stand out among the crowd. At that very moment the teacher or the principal would arrive and would punish that one person instead of the whole class and no student would stand up to support the person being punished.

This is perhaps the bitter story of our enthused kids of our city whom we called activists.

The city went silent and our excited kids stared at the eyes of the rules and now they are paying the price for all the noise the city was making.

and a city that went silent yet the eyes still sparkle watching how the kids are getting punished. But for self interest and security the city is not willing to break it’s silence even for a bit and instead prefers to patronize the kids calling them “poor souls” .

Perhaps it was because how these kids shined within our silent city that the state referred to them as “starred students” (a phrase used to by the government to refer to expelled students).

Or maybe it was because of this silence that the city regarded these kids as the last hope of light and called them heroes.

Let’s set aside all these stories. I want you to read Saeed’s writings several times. I am not sure if you realize the depth of his frustration and sadness caused by a city that has gone silent. Do you?

Take a look at the prions in this city. The prisons are devouring all of your children and the city is merely watching this and keeps on being silent.

And just like nothing fit the beginning of this writing better than Saeed’s own writing, there is nothing more befitting for the ending. Saeed Jalalifar: “I am standing next to passerbys who seek their heroes on TV screens and not from within”

PS: Saeed Jalalifar was arrested [31 July 2011 – imprisoned in Evin, Tehran]

PPS: Navid Khanjani was last arrested 22 August 2012 in Tabriz – transferred to Rajai Shahr Prison in September 2012 – 07 August 2013 transferred to hospital with heart problems

***** translated by Tourang Birangi

برای سعید جلالی فر که در سکوت شهر به زندان رفت

هنوز از به زندان برگشتن سماء نورانی گیج و ناراحت بودم که یکی دیگر از بچه ها یعنی سعید جلالی فر هم به زندان رفت.
برای شروع این مطلب قسمتی از نوشته های خود سعید در وبلاگش را بهترین شروع می دانم،

سعید جلالی فر:«شاید بزرگترین ظلمی که بر ما رفت شکستن حرمتمان بود و بزرگترین ظلمی که بر خود روا داشتیم عبور از کنار کودک فال‌فروشی بود که آهسته تکرار می‌کرد فال، فال، با موهای سیاه چربش که صورت کوچکش را پوشانده بود، نشسته در گوشه‌ی تاریک پیاده‌رو، مرا نقش زمین کرد، در کنار عبور آدم‌هایی که قهرمانانشان را در صفحه تلویزیون می‌جویند نه در وجود خود.

دنیای این روزهای ما حماسه‌های تو را می‌گیرد و فردایش آن را در هر دکانی می‌یابی، دیگر کسی در برابر قیام تو نمی‌ایستد، تو را قبول می‌کند و هزاران بار به شیوه‌ای مستهجن تکثیر می‌کند، چون جوانی با تی‌شرت چه‌گوارا که فقر پیرمرد را ریشخند می کند.»

بعد از نوشته ی سعید دوست دارم تا خطاب به کسانی که نوشته من را می خوانند گلایه ای داشته باشم،

برمی گردم به پیش از انتخابات ریاست جمهوری سال88،
زمانی تعدادی کمی از بچه های این شهر که دغدغه ی شهر ویران شده را داشتند در خاموشی شهر، خودشان را برای این شهر به آب و آتش می زدند و شهر تنها نظاره گر آنها بود،
زمان گذشت و انتخاباتی برگزار شد و این انتخابات چه درست چه نادرست باعث شد شهرمان فریادی برآورد،
دیگر بچه های شهر فکر نمی کردند تنها هستند، شهر بود که فریاد می زد، شهر بود که دوشادوش بچه هایش بازداشت می شد، پا به پای بچه هایش بازجویی می شد و …

اما افسوس افسوس افسوس… این شور و هیجان ها خیلی دوام نداشت،
نور فریاد و شعله های اعتراض شهرمان به مرور زمان کم شد و آنقدر کم شد که دوباره خاموش شد،
بچه های شهر وقتی به خود آمدند در بین این خاموشی خود را پنجه در پنجه ی شب پرستان دیدند،

برای درک بهتر این جریان دوست دارم به دوران مدرسه بازگردید،
زمانی که در کلاس ها شلوغ می شد و هر کسی از یک طرف سوت و دستی می زد و ناگهان کل کلاس ساکت می شد و یک نفر در بین جمع که همچنان به سر و صدا ادامه می داد تابلو می شد و همیشه در این صحنه ها مدیر یا ناظم یا معلم از راه می رسید و او را به جای کل کلاس تنبیه می کرد و هیچ کدام از همکلاسی ها حاضر نبود تا به دفاع از کسی که تنبیه می شود برخیزد

این شاید حکایت تلخ بچه های پرشور شهرمان که به آنها فعالین می گفتید بود،
شهر خاموش شد و بچه های پرشور ما با حاکم شهر چشم در چشم ماندند و حالا بایستی به جای کل شهر تاوان سرو صداها را بپردازند
و شهری که خاموش شده است با چشم هایی که در خاموشی برق می زند به تنبیه فرزندان خود نگاه می کند و به خاطر حفظ امنیت و منافع خود حاضر نیست تا ذره ای از سکوت خود را بشکند و ترجیح می دهد نهایتا برای بچه های شهر کلمه ی “بیچاره” و “طفلکی” را به زبان آورد.

شاید به خاطر درخشش این بچه ها در خاموشی شهرمان بود که به آنها ستاره دارها گفتند
شاید به خاطر همین خاموشی شهر بود که به این فرزندان، همیشه به عنوان آخرین روزنه روشنایی و امید نگاه کردند و نامشان را قهرمان های شهر گذاشتند.

از همه ی این داستان ها می گذرم و دلم می خواهد نوشته سعید را چند بار بخوانید،
نمی دانم بغض و ناراحتی او را از شهری که خاموش شده است، می فهمید؟
به زندان های شهر نگاه کنید تمام فرزندان شهرتان را دارد می بلعد،
و البته شهر فقط نظاره گر این بلعیدن است و به خاموشی خود ادامه می دهد.

و همانطور که هیچ چیز برای شروع این نوشته بهتر از نوشته ی خود سعید نبود هیچ چیز برای اتمام این نوشته بهتر از نوشته ی خود سعید نیست؛ سعید جلالی فر: «…در کنار عبور آدم‌هایی که قهرمانانشان را در صفحه تلویزیون می‌جویند نه در وجود خود»